بچه ها شعر هایتان مثل آب پاک پاک صاف و ساده و زلال
چشمهایتان شهر بی غم خدا شاد شاد سرزمین بی ملال
بچه های خوب خوب خوب دستتان دشت شالی شمال
قلب من می دود پا به پایتان تا کجا؟ کوچه های خرم خیال
*مژگان خوش طبع*
مربی ادبی مرکز شازند-مهاجران
بر گرد و کم لجباز باش
شاید که عاشق تر شدیم
شاید در این ناباوری
از عشق لایق تر شدیم
سهم دلی تنها چه شد
در ازدحام آن غرور
با بی تفاوت ماندنش
در لحظه های بی عبور
شاید خداوندا که او
سهم من تنها نبود!
ای کاش می دیدم چه کس
آسان دل او را ربود
زهرا گودرزی(۱۸ ساله از مهاجران)
اینجا دلم تنگ است
ثانیه هایش همه نامرد است
این ها چه کرده اند با من
که غزل عاشقانه ام
هق هق گریه های من است
به کجا رسیده ام من؟به آخر؟
نه کسی فریاد می زند در من
از اینجا برو
و حسی که همیشه می گوید
...وقتی دیگر...
می روم روزی و تمام ترانه هایم را
خاطراتم را.غربتم را
به یادگار می گذارم
برای تمام ثانیه های بی رنگش
میلاد حسینی«باران» (۱۸ساله از مهاجران)
صدای نفس شب می آید
آرام و بی صدا
بادی وزید
روی بام ایستادم و فریاد زدم:
آهای...کسی می شنود؟
امشب مهتاب.چادرش را باز کرده و برای دنیا حرف هایی دارد.
شاخه های سبز در هیاهو هستند
کودکی خوابیده.کسی بیدار هست؟
من بیدار تر از همیشه
تنها صدای نفس شب می آمد
فرزانه نوری(۱۵ ساله از شازند)
چرا.چرای من همیشه بی جواب
پشت شیشه های پنجره
درون برف
سردشان می شود
و
و جای رد پایشان
فقط کمی سوال و
بازهم
بی جواب
خوابه صفحه سفید می زند
مریم نادری(۱۷ ساله از شازند)
شنیده ام تو با سلیقه ای
تو.ماه و آب آفتاب و روز را.قشنگ می کشی
و عکس قلب های پاک و سرخ را
به روی سنگ می کشی
نگاه من که می کنی دلم به وسعت نگاه سبز بی ریای تو
پر از غرور می شود
و آنطرف تر از طلوع سرخ باغچه.غرق نور میشود
تو می روی؟
ولی مرا روی این زمین رها نکن
و یا فقط کمی.کمی برای من دعا بکن
تو می روی؟... و باز هم مرا از این زمین جدا نمی کنی؟
تو می دونی ولی مرا برای دیدن خدا صدا نی کنی
الهام فرجی(۱۷ساله از شازند)
من
حذف می شود
به سادگی
پاک کردن
و به جرم تکرار
***
« »
ذهنم یواشکی فکر می کند
ولی من
باز هم
فکرش را می دزدم
***
با اینکه تمام مداد هایم
را شکستی
اما من
هنوز
آسمان را می کشم
ستاره ها را نقاشی می کنم
و عکس تو را توی ماه می چسبانم
و تو
بی خبر
از اینکه
قلبم
هنوز
یک مداد دارد
سمانه فرجی(۱۳ ساله از شازند)
به قول سهراب : ((قبله ام یک گل سرخ))
و صدای تکبیر. روی گلدسته نیلوفر باغ
و من اما پی گل...
چادر پر گل من.دشت سجاده من.همه را می بویم
بوی گل.بوی گلاب.بوی مطبوع بهشت
همه را می شنوم.همه را می بینم
من وضو با قطرات شبنم گل می گیرم.من نماز می خوانم
سال هاست که خوب خوب می دانم
دل من با سخن خوب نماز
با خدایش انس می گیرد
عطیه فرجی(۱۴ ساله از مهاجران)
انسان ها وقت ندارند
آن ها وقت ندارند تا مهربانی ها را ببینند
آن ها وقت ندارند تا زیبایی گل را ببینند
وقت ندارند تا حس کنند دوستی ها را
نمی توانند ببینند عشق ها را
نمی دانند چرا می سوزد شمعی برای پروانه
انسان ها وقت ندارند
شاید به همین دلیل است که ثانیه ها بی قرارند
منصوره غلامی(۱۴ساله از مهاجران)
به روی دست باد باز
دلم دوباره می شود
پرنده ای خوش آواز
همیشه پشت پنجره
پرنده ها منتظرند
نگاه این پنجره هم
منتظر پرنده است
نسترن احمدی(۱۴ساله از مهاجران)
به مهربانی چشمهایم اعتماد نکن
که واژه های نگاهم دروغ نامهُ دلخواه آشنایی هاست
تو صادق تری در این دروغ آباد
تو با کودکانه ترین خوابی
هنوز قلب تو گرم است از حرارت عشق
هنوز اشک تو سرخ است از تداوم اشک
هنوز روح تو دریاچه ای است نا آرام
که موج عاطفه در آن غریو ها دارد
دلم برای تو می سوزد
دیگر هرگز به مهربانی چشم هایم اعتماد نکن
حمیده توکلی(۱۸ساله از مهاجران)